نیروی دوباره درکالبد جان
یکی بود یکی نبود یک گنبدی بود که طلایی بود ویک مکانی بود که ارامبخش دلهای گرفته ای بود که از هر نقطه ای کشور بهش رو کرده بودند زیر ا هر کسی چیزی می خواست یکی بخت بلند یکی جیب پر پول یکی شفا می خواست یکی رها شدن ز غم طلب می کرد خلاصه هر کسی به هر نیتی بار سفر بسته بودوما هم به اتفاق مامانم وفاطمه وخاله مریم ومادرش وهمسر م وبچه ها بارسفر بستیم وعجیب که هوا عالی وجایی هتل اپارتمان هم خیلی خوب ودو دقیقه فاصله داشت وحرم خلوت بود ودل سیر زیارت ودعا کردیم وبرای همه دعا کردیم ومن نمی دانستم چی بخواهم واقعیتش من خیلی چیز ها ندارم ولی داشته هام سنگین تر از نداشته هام پس خواستم که ازم نگیره هر انچه را که دارم وبهم بده ارامشی را که بتوانم در کنار فرز...
نویسنده :
سولماز
21:20


